برکه‏ای پر از پر پروانه

غدیر

ظهر بود؛

گرم و تن‏سوز؛ خاک‏ها، از شلاق شعله‏های خورشید، زخمی.

ظهر بود که صدای صاعقه زمان، حادثه‏ای را رقم می‏زد.

صدا، پروانه‏ای می‏شد که روی هزاران شانه خسته و خاک‏گرفته می‏نشست.

برکه، خودش را تا مرز دریا شدن باور کرده بود.

برکه، روی پاهایش ایستاد و موج موج خنده بر چهره میهمان‏ها پاشید.

برکه، ایستاده بود و بهار را در آغوش می‏کشید.

برکه، تمام پروانه‏های تنش را در آسمان آبی صحرا رها کرده بود و در خودش نمی‏گنجید.

غدیر<

ادامه مطلب
تبلیغات