بت شکن (داستان یک ابر مرد 3)

قسمت سوم

بت

بت شکن

 

ابراهیم که قسم یاد کرده بود چاره بتها کند، شهر خاموش و تنها بود و ابراهیم در کمین بتها؛ به سوی معبد رفت و منظره غمگین و جاهلانه کلدانیان را به نظاره نشست، ریش خندی زد و گفت چرا نمی خورید؟ سکوت بر همه معبد طنین افکنده بود، دوباره پرسید چرا سخن نمی گویید؟

ابراهیم مقصدی عالی را در سر می پروراند، بنابراین همه بت

تبلیغات